تبليغاتX
داستان كوتاه
وبلاگي براي علاقه مندان داستانهاي كوتاه
امروز پس ا ز مدتها به وبلاگم سر زدم.

واقعا احساس نیاز میکنم ولی کاملا مشغول رندگی شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط صادق | 
سلام

امشب بعد از مدت طولانی که به وبلاگم سر نزدم اومدم تا نگاهی به صفحات قدیمیم بندازم

تو این مدت حوادث زیادی پیش اومد. من ازدواج کردم و الان ۵ماهه که زندگی مشترکم رو شروع کردم

امشب اومدم خونه باجناقم و دارم اطلاعاتی رو به وبلاگم اضافه میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط صادق | 
 

آخر و عاقبت کارهای هنری در ایران شاید به شیرینی و خوش عاقبتی همین کارها در اروژا و امریکا نباشه

تو ایران ما تحقیق و جستجو در این وادی برهبر با گشنگی کشیدن و از قافله زندگی عقب موندنه.

ما هم که توان تحمل گشنگی رو نداریم بی خیال نویسندگی شدیم و به دنیای فانی چسبیدیم.

با این برنامه های جدید اقتصادی بعضی ها... به دست آوردن نون خالی هم نیاز به همتی بلند دارد.

خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کند.

یا علی...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط صادق | 
خیلی هیجان داشت...

یه حال عجیب !  ترس، خوشحالی،نگرانی!

در باز شد ...

خوشامد گویی و تعارفات معمول...

پیش خودش فکر میکرد" احتمالا میتونه چطوری باشه؟  بهانه گیر؟ محجوب؟ زیاده خواه؟ خیلی

زشت؟ زیبا؟ و ...

مدتی بود که نشسته بودند. خانم جوانی وارد شد و سلام و تعارفات...

جوری که جلب نظر نکنه نگاهی کوتاه و بعد ...

اولین نگاه را پیش خودش تفسیر میکرد.قیافه جدی که گاهی لبخند کوتاهی میزد.

به این موضوع فکر میکرد که این حالت چقدر برایش جذاب هست؟..ولی به نتیجه ای نمیرسید.

تعارفات تمام شده بود و زمانی بود که حرفهای جدیتری زده بشه...

خانم جوان روی مبل نشست و با اشاره آمادگی خودشو برای شنیدن اعلام کرد.

نگاهی دیگر به خانم جوان او را وادار به صحبت کرد.

واقعا فردی کاملا جدی روبرویش نشسته بود..

یاد معلم ها افتاد..

صحبت با این جمله خانم جوان تمام شد که شما از نظر من مشکلی ندارید...

خدا حافظی ها هم با تعارفات همراه بود ،ولی او را ناراحت نکرد.

چند روزی به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکرد...

ظاهرا قرار ملاقات جدیدی در راه بود.. گل ،شیرینی،کت و شلوار،و تعارفات همیشگی...

۳۱اردیبهشت بود.از اردیبهشت همین رو به خاطر داشت که ماه تولدش بود.. ماه دلپذیری بود.

همیشه او رو یاد چمنزار می انداخت.

فرصت برای صحبتی مجدد فراهم بود..

ولی خانم جوان خشک و جدی نبود..

۱خرداد تازه یک واقعیت تلپ پ پ خورد پس گردنش.

تا ساعت ۹شب ساعتهای طولانی در راه بود.   اما ساعت دیدار رسید.

قرار به صحبتهای جدی و نهایی بود.

خانه شلوغ بود خیلی شلوغ.

باز صحبتهای معمولی و تعارفات...

به دقت سعی میکرد اتفاقات را در ذهنش ثبت کند.

افراد،صحبتها،حرکات...

واقعا همه چی به خوبی پیش میرفت.

صدای صلواتها او را آروم میکرد.

خانم جوان را یک لحظه دید.

در چادری سفی و زیبا...

توافقات ثبت شد و باز صلوات...

و من احساس کردم زندگی جدیدم را شروع کردم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط صادق | 

 

چقدر سخت بود لحظه هاي انتظار...

 لحظه هايي كه جانم را ميگرفت و عمرم را به يغما ميبرد.

نگاههاي سرد و كنايه آميز رهگزران را به خاطر دارم ، گاهي پسران جوان با حرص و ولع بدن تكيده و

ضعيف مرا نظاره ميكردند و نيش و كنايه هاي زهر آلودشان را حواله جگر سوخته من ميساختند.

گاهي نصيحت ترحم آميز پيرمرد يا پير زني باقيمانده غرور مرا آب ميكرد و به كف سرد آسفالت خيابان

ميريخت.

خودم را در پناه يك باجه تلفن پنهان كردم تا از گزند بي امان و دردناك چشمهاي نا پاك رهگزران در امان

  باشم.

باران ميباريد و مردم ميدويدند تا از چيزي فرار كنند كه لحظه لحظه زندگي آنها را تشكيل ميدهد.

ثانيه ها در ذهنم به تباهي ميرفت ولي من همچنان اميدوار بودم.....!!

خستگي مفرطي مرا ربوده بود...

بدن درمانده خود را به بدنه سرد و فلزي بجه تكيه دادم ، اشك در چشمانم جمع شده بود، با خودم

فكر ميكردم،كه خدايا تمام تكيه گاها مثل اين تكيه گاه منجمد و بي روح هست؟؟..

 گاهي خودم را در پناه چتري ايمن تصور ميكردم و دلم پر ميگرفت تا ناكجا آباد...

اما روزگار من سياهتر از آن بود تا با اين افكار خوش، رخت غم از تن سياهش بيرون آورد.

سرم را آرام به تلفن باجه تكيه دادم و شروع كردم به نجوا....

ميدانستم تمام رازهاي من را ميداند ولي جز سكوت چيزي براي گفتن ندارد.

چشمم را به آرامي بستم و به خوابي مجهول فرو رفتم، كه شايد در روياهايم غرق در گرمي و نشاط باشم ،

خودم را از بند تنگ  ثانيه ها رها ميديدم و با تمام انرژي در دشتي پر از گل ميدويدم ، گرم و زيبا بودم وشاد .

زير نور آفتابي درخشان و تكيه گاهي مورد اطمينان... شاخه گلي زرد را بروي موهاي مواج خود قرار داده

بودم و داد ميزدم ...  آهااااااااااي ..... آيا من زيبا ترين دختر دنيا نيستم....؟

تمام اين روياها در يك لحظه از بين رفت... وقتي به خودم آمدم که يك راننده بي احتياط نصف آب خيابان را

روي من پاشيد...

دوباره اشك در چشمانم حلقه بست و خندهاي تلخ هم تلخي اين اشك را بيشتر كرد، با خودم زمزمه كردم چه

دنياي خيس و سردي...

باران ، خيال ايستادن نداشت و پاهايم خيال رفتن...

به ساعتم نگاه كردم ، به ساعتها انتظاري كه كشيده بودم فكر ميكردم ،و دلم به حال خودم ميسوخت...

اشك همچنان روي گونهايم جاري بود ، گرماي قطرات اشك بزودي با سردي نم باران به سردي ميگراييد...

هر گاه مردي را به اشتباه صدا ميكردم و او نگاهي متعجب يا خريدار به من ميانداخت انگار صاعقه اي از

ابر گناهي ناكرده به صورتم زده ميشد، ترس از سياهي و سنگيني گناه روحم را آزار ميداد ولي اميد براي

رسيدن به يك سعادت ابدي ابرهاي سياه شك را كنار ميزد.

باران به دنده چپ ميساييد و انگار در اين جهان فقط بايستي دختركي نازك دل و ضعيف را از پا در مياورد...

براي هزارمين بار شماره مطلق ترين اميدواري را گرفتم و براي هزارمين مرتبه غرق در عميقترين نا اميدي

شدم. براي تسكين درد چاره اي جز اين نبود كه به چيز ديگري فكر كنم ...

خاطرات خوش زندگي كه خيال بيرون آمدن در اين سرما را نداشتند ، چانه ام هيچ رمقي نداشت تا بي نهايت

بشمارد ، چشمهاهم سويي نداشت تا براي گذراندن وقت ستارگان آسمان را بشمارد. ستارگان آسمان...؟!

 آهِ خنده اي سرد، آخرين سو سو هاي اميد را در وجودم رو به خاموشي هدايت ميكرد .

چشمانه من ستاره اي را در آسمان پيدا ميكرد!!! البته ستارگان تنگستني زيادي وجود داشت كه ميتوانستم

بشمارم ولي آن اندازه شهامت ايستادن نداشتند كه بمانند و به چشمهاي كوچك من كمي اميد بدهند.

ساعتها ميگذشت و اميد را در دلم كم سو ميكرد ولي به هيچ وجه نميگذاشتم كه حركت بي رحمانه عقربه هاي

ساعت ، ساعت كوچك شني دلم را بشكند و بجاي آن تكه هاي ريز و درشت ماسه و شيشهاي سرد را برايم

باقي بگذارد.

غرق در فكر و تنهايي بودم كه تنهُ مستانهُ پسركي ،‌ مرا نقش بر زمين كرد...

واي كه دوست داشتم زار زار بگريم و بپرسم كه تو هم انتقام عقده هاي خود را بايد از من بگيري؟!

 لحظهاي گذشت تا متوجه شدم كه با كمك كسي بلند ميشوم...

خانم جواني را ديدم كه بازوانم را گرفته و با لبخند ميپرسد ، عزيزم چيزيت كه نشده؟

لبخندي تحويلش دادم و سرم را به علامت تكزيب به حركت در آوردم ، نگاهش گرم بود و مهربان. گويي كه كه

درد مرا ميداند ، ايستادم و نگاهش كردم وقتي مطمئن شد كه ميتوانم بايستم گفت : من بايد بروم فقط يك چيز ..

تو دختر شجاعي هستي ، مقاوم باش و صبور...

او را در حالي كه دور ميشد نگاه ميكردم ...               مقاوم و صبور ...؟!

ولي حيف كه دير آمدي خانم ... تمام صبر من در مقابل بي رحمي كسي كه تمام عشق مرا دزديد و بجاش يك

زخم هميشگي رو بروي قلبم بجا گذاشت از بين رفت...

واي كه چقدر سخت بود تمام دقايق زندگي رو به اميد آزاد شدن يك بوق ممتد گذراندم و جز يك بوق اشغال

چيزي نشنیدم...  چقدر سخته گل آرزوهامو پرپر شده ببينم و هزار بار تو خودت بشكنم و فقط زير لب و آروم

با گوشي تلفن راز و نياز كنم ...

زانوانم بي احساس شده بودند ، ديگر ناي ايستادن نداشتم ، كيفم به زمين افتاد و من آماده بودم تا آغوش خودم را

براي تن سرد وخيس زمين باز كنم ...

زانوانم شل شدند

 و...

و فرودي آرام و سنگين .

زمين باران خورده آماده پذيرش تن خستهُ ديگري بود.

و من فرو ريختم...

لحظه اي گذشت ...

احساس گرمي و آرامش ميكردم ، فكر نميكردم كه كف پياده رو اين اندازه دلپذير باشد و گر نه مدتها پيش خودم

را آسوده ميكردم...

احساس گرماي شديدي را در بازوانم احساس ميكردم ، چشمانم را باز كردم و خود را در آغوش دلپذير او

ديدم .او با دستاني نيرمند مرا در آغوش ميفشرد و من احساس دختركي را داشتم كه شاخه گل نرگسي بروي موهاي مواج خود قرار داده و فرياد ميزند آيا من زيبا ترين دختر دنيا نيستم ...

لبخندي زدم ، و او هم تبسمي گرم نثارم كرد و آرام گفت:

 دخترم آسوده بخواب...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط صادق | 
 

فکرم خیلی متمرکز نبود ...

شاید ترس از نتونستن!

باید چیزی مینوشتم.ولی میدونستم تماما تلقین هایی هست که نتیجه آنچنانی نداره...

یکبار دیگه جملمو مرور کردم ، چنگی بدل نمیزد ولی چه میشه کرد!

یاد صادق هدایت می افتم، چقدر دلم میخواد مثل اون باشم...

احساس رخوت! محبوب ترین  و خیال انگیز ترین احساسی که من دارم...

به مانیتور چشم میدوزم زمان با عجله در راه است.

خوشحالم...

با اینکه رشته کلام از دستم خارج شده اما باز خوشحالم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط صادق | 
سلام...  نميدونم واستون پيش اومده كه آخرين اميدتون نا اميد بشه!

چند روز پيش آخرين دوست قديميه مجرد من هم بطور ناگهاني قاطي متاهل ها شد

اين براي من هم يك خبر خوشحال كننده بود هم اينكه بايد به حال خودم يه فكر اساسي بكنم 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط صادق | 
سردي ها و گرمي ها در زندگي فراوونند...

شايد زياد شنيده باشيد كه بايد در مقابل سختي ها صبور بود، ولي...

صبر آدما تابعي از احساساتشونه! گاهي اشكال نداره كه يه كوچولو حوصلشون سر بره!

ولي من اعتقاد دارم كه همه چي مرتب ميشه...

پس چرا آدمها اينقدر مشكل دارند؟ و گاهي اين مشكلات تا آخر عمر با اونا هست؟!

ميدونيد چرا؟

چون ما فراموش كرديم كه دنياي ما، فقط اوني نيست كه داريم تجربه اش ميكنيم!!!


+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط صادق | 

 

دانلود فایل - حجم:1.6mb

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط صادق | 
سلام

با گذر زمان اندیشه های ما تغییر میکند... شاید احساس میکنیم که میتونیم تحلیل درست تری از زمان

و مکان و هر چی در آن هست رو داشته باشیم.

اما واقعیت این است که همیشه یک گام از انیشه هایمان عقب تریم و نمیدونم که میتونیم بالاخره به

به جایی برسیم که احساس رضایت در زندگیمون پدید بیاد؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط صادق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با سلام
مدتی بود که تصمیم داشتم نوشته های خود را سامان بدهم.
به پیشنهاد دوستم مقداد و کمک برادرم صابر این وبلاگ را راه اندازی کردم.
امیدوارم مورد پسند شما واقع شود.
در ضمن با ارائه نظرات خود مرا در هر چه بهتر شدن کارهایم یاری دهید.

پیوندهای روزانه
عاشقانه
درود بر...
اختر آسمان ادب
آیگین
فرج برنا
گندم
حرفهای ناب جوونی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1390
آذر 1389
بهمن 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشیو موضوعی
آموزش داستان نویسی
داستانهای کوتاه مشهور
یادداشتها ...
شیوه های جدید داستان نویسی
داستان کوتاه
پیوندها
وبلاگي براي علاقه مندان حرفه اي موسيقي
عكسهاي ايران و جهان
فكر نو
 

 RSS





Powered by WebGozar

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان