تبليغاتX
داستان كوتاه
وبلاگي براي علاقه مندان داستانهاي كوتاه
خیلی هیجان داشت...

یه حال عجیب !  ترس، خوشحالی،نگرانی!

در باز شد ...

خوشامد گویی و تعارفات معمول...

پیش خودش فکر میکرد" احتمالا میتونه چطوری باشه؟  بهانه گیر؟ محجوب؟ زیاده خواه؟ خیلی

زشت؟ زیبا؟ و ...

مدتی بود که نشسته بودند. خانم جوانی وارد شد و سلام و تعارفات...

جوری که جلب نظر نکنه نگاهی کوتاه و بعد ...

اولین نگاه را پیش خودش تفسیر میکرد.قیافه جدی که گاهی لبخند کوتاهی میزد.

به این موضوع فکر میکرد که این حالت چقدر برایش جذاب هست؟..ولی به نتیجه ای نمیرسید.

تعارفات تمام شده بود و زمانی بود که حرفهای جدیتری زده بشه...

خانم جوان روی مبل نشست و با اشاره آمادگی خودشو برای شنیدن اعلام کرد.

نگاهی دیگر به خانم جوان او را وادار به صحبت کرد.

واقعا فردی کاملا جدی روبرویش نشسته بود..

یاد معلم ها افتاد..

صحبت با این جمله خانم جوان تمام شد که شما از نظر من مشکلی ندارید...

خدا حافظی ها هم با تعارفات همراه بود ،ولی او را ناراحت نکرد.

چند روزی به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکرد...

ظاهرا قرار ملاقات جدیدی در راه بود.. گل ،شیرینی،کت و شلوار،و تعارفات همیشگی...

۳۱اردیبهشت بود.از اردیبهشت همین رو به خاطر داشت که ماه تولدش بود.. ماه دلپذیری بود.

همیشه او رو یاد چمنزار می انداخت.

فرصت برای صحبتی مجدد فراهم بود..

ولی خانم جوان خشک و جدی نبود..

۱خرداد تازه یک واقعیت تلپ پ پ خورد پس گردنش.

تا ساعت ۹شب ساعتهای طولانی در راه بود.   اما ساعت دیدار رسید.

قرار به صحبتهای جدی و نهایی بود.

خانه شلوغ بود خیلی شلوغ.

باز صحبتهای معمولی و تعارفات...

به دقت سعی میکرد اتفاقات را در ذهنش ثبت کند.

افراد،صحبتها،حرکات...

واقعا همه چی به خوبی پیش میرفت.

صدای صلواتها او را آروم میکرد.

خانم جوان را یک لحظه دید.

در چادری سفی و زیبا...

توافقات ثبت شد و باز صلوات...

و من احساس کردم زندگی جدیدم را شروع کردم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط صادق | 

 

چقدر سخت بود لحظه هاي انتظار...

 لحظه هايي كه جانم را ميگرفت و عمرم را به يغما ميبرد.

نگاههاي سرد و كنايه آميز رهگزران را به خاطر دارم ، گاهي پسران جوان با حرص و ولع بدن تكيده و

ضعيف مرا نظاره ميكردند و نيش و كنايه هاي زهر آلودشان را حواله جگر سوخته من ميساختند.

گاهي نصيحت ترحم آميز پيرمرد يا پير زني باقيمانده غرور مرا آب ميكرد و به كف سرد آسفالت خيابان

ميريخت.

خودم را در پناه يك باجه تلفن پنهان كردم تا از گزند بي امان و دردناك چشمهاي نا پاك رهگزران در امان

  باشم.

باران ميباريد و مردم ميدويدند تا از چيزي فرار كنند كه لحظه لحظه زندگي آنها را تشكيل ميدهد.

ثانيه ها در ذهنم به تباهي ميرفت ولي من همچنان اميدوار بودم.....!!

خستگي مفرطي مرا ربوده بود...

بدن درمانده خود را به بدنه سرد و فلزي بجه تكيه دادم ، اشك در چشمانم جمع شده بود، با خودم

فكر ميكردم،كه خدايا تمام تكيه گاها مثل اين تكيه گاه منجمد و بي روح هست؟؟..

 گاهي خودم را در پناه چتري ايمن تصور ميكردم و دلم پر ميگرفت تا ناكجا آباد...

اما روزگار من سياهتر از آن بود تا با اين افكار خوش، رخت غم از تن سياهش بيرون آورد.

سرم را آرام به تلفن باجه تكيه دادم و شروع كردم به نجوا....

ميدانستم تمام رازهاي من را ميداند ولي جز سكوت چيزي براي گفتن ندارد.

چشمم را به آرامي بستم و به خوابي مجهول فرو رفتم، كه شايد در روياهايم غرق در گرمي و نشاط باشم ،

خودم را از بند تنگ  ثانيه ها رها ميديدم و با تمام انرژي در دشتي پر از گل ميدويدم ، گرم و زيبا بودم وشاد .

زير نور آفتابي درخشان و تكيه گاهي مورد اطمينان... شاخه گلي زرد را بروي موهاي مواج خود قرار داده

بودم و داد ميزدم ...  آهااااااااااي ..... آيا من زيبا ترين دختر دنيا نيستم....؟

تمام اين روياها در يك لحظه از بين رفت... وقتي به خودم آمدم که يك راننده بي احتياط نصف آب خيابان را

روي من پاشيد...

دوباره اشك در چشمانم حلقه بست و خندهاي تلخ هم تلخي اين اشك را بيشتر كرد، با خودم زمزمه كردم چه

دنياي خيس و سردي...

باران ، خيال ايستادن نداشت و پاهايم خيال رفتن...

به ساعتم نگاه كردم ، به ساعتها انتظاري كه كشيده بودم فكر ميكردم ،و دلم به حال خودم ميسوخت...

اشك همچنان روي گونهايم جاري بود ، گرماي قطرات اشك بزودي با سردي نم باران به سردي ميگراييد...

هر گاه مردي را به اشتباه صدا ميكردم و او نگاهي متعجب يا خريدار به من ميانداخت انگار صاعقه اي از

ابر گناهي ناكرده به صورتم زده ميشد، ترس از سياهي و سنگيني گناه روحم را آزار ميداد ولي اميد براي

رسيدن به يك سعادت ابدي ابرهاي سياه شك را كنار ميزد.

باران به دنده چپ ميساييد و انگار در اين جهان فقط بايستي دختركي نازك دل و ضعيف را از پا در مياورد...

براي هزارمين بار شماره مطلق ترين اميدواري را گرفتم و براي هزارمين مرتبه غرق در عميقترين نا اميدي

شدم. براي تسكين درد چاره اي جز اين نبود كه به چيز ديگري فكر كنم ...

خاطرات خوش زندگي كه خيال بيرون آمدن در اين سرما را نداشتند ، چانه ام هيچ رمقي نداشت تا بي نهايت

بشمارد ، چشمهاهم سويي نداشت تا براي گذراندن وقت ستارگان آسمان را بشمارد. ستارگان آسمان...؟!

 آهِ خنده اي سرد، آخرين سو سو هاي اميد را در وجودم رو به خاموشي هدايت ميكرد .

چشمانه من ستاره اي را در آسمان پيدا ميكرد!!! البته ستارگان تنگستني زيادي وجود داشت كه ميتوانستم

بشمارم ولي آن اندازه شهامت ايستادن نداشتند كه بمانند و به چشمهاي كوچك من كمي اميد بدهند.

ساعتها ميگذشت و اميد را در دلم كم سو ميكرد ولي به هيچ وجه نميگذاشتم كه حركت بي رحمانه عقربه هاي

ساعت ، ساعت كوچك شني دلم را بشكند و بجاي آن تكه هاي ريز و درشت ماسه و شيشهاي سرد را برايم

باقي بگذارد.

غرق در فكر و تنهايي بودم كه تنهُ مستانهُ پسركي ،‌ مرا نقش بر زمين كرد...

واي كه دوست داشتم زار زار بگريم و بپرسم كه تو هم انتقام عقده هاي خود را بايد از من بگيري؟!

 لحظهاي گذشت تا متوجه شدم كه با كمك كسي بلند ميشوم...

خانم جواني را ديدم كه بازوانم را گرفته و با لبخند ميپرسد ، عزيزم چيزيت كه نشده؟

لبخندي تحويلش دادم و سرم را به علامت تكزيب به حركت در آوردم ، نگاهش گرم بود و مهربان. گويي كه كه

درد مرا ميداند ، ايستادم و نگاهش كردم وقتي مطمئن شد كه ميتوانم بايستم گفت : من بايد بروم فقط يك چيز ..

تو دختر شجاعي هستي ، مقاوم باش و صبور...

او را در حالي كه دور ميشد نگاه ميكردم ...               مقاوم و صبور ...؟!

ولي حيف كه دير آمدي خانم ... تمام صبر من در مقابل بي رحمي كسي كه تمام عشق مرا دزديد و بجاش يك

زخم هميشگي رو بروي قلبم بجا گذاشت از بين رفت...

واي كه چقدر سخت بود تمام دقايق زندگي رو به اميد آزاد شدن يك بوق ممتد گذراندم و جز يك بوق اشغال

چيزي نشنیدم...  چقدر سخته گل آرزوهامو پرپر شده ببينم و هزار بار تو خودت بشكنم و فقط زير لب و آروم

با گوشي تلفن راز و نياز كنم ...

زانوانم بي احساس شده بودند ، ديگر ناي ايستادن نداشتم ، كيفم به زمين افتاد و من آماده بودم تا آغوش خودم را

براي تن سرد وخيس زمين باز كنم ...

زانوانم شل شدند

 و...

و فرودي آرام و سنگين .

زمين باران خورده آماده پذيرش تن خستهُ ديگري بود.

و من فرو ريختم...

لحظه اي گذشت ...

احساس گرمي و آرامش ميكردم ، فكر نميكردم كه كف پياده رو اين اندازه دلپذير باشد و گر نه مدتها پيش خودم

را آسوده ميكردم...

احساس گرماي شديدي را در بازوانم احساس ميكردم ، چشمانم را باز كردم و خود را در آغوش دلپذير او

ديدم .او با دستاني نيرمند مرا در آغوش ميفشرد و من احساس دختركي را داشتم كه شاخه گل نرگسي بروي موهاي مواج خود قرار داده و فرياد ميزند آيا من زيبا ترين دختر دنيا نيستم ...

لبخندي زدم ، و او هم تبسمي گرم نثارم كرد و آرام گفت:

 دخترم آسوده بخواب...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط صادق | 
 

فکرم خیلی متمرکز نبود ...

شاید ترس از نتونستن!

باید چیزی مینوشتم.ولی میدونستم تماما تلقین هایی هست که نتیجه آنچنانی نداره...

یکبار دیگه جملمو مرور کردم ، چنگی بدل نمیزد ولی چه میشه کرد!

یاد صادق هدایت می افتم، چقدر دلم میخواد مثل اون باشم...

احساس رخوت! محبوب ترین  و خیال انگیز ترین احساسی که من دارم...

به مانیتور چشم میدوزم زمان با عجله در راه است.

خوشحالم...

با اینکه رشته کلام از دستم خارج شده اما باز خوشحالم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط صادق | 
سلام...  نميدونم واستون پيش اومده كه آخرين اميدتون نا اميد بشه!

چند روز پيش آخرين دوست قديميه مجرد من هم بطور ناگهاني قاطي متاهل ها شد

اين براي من هم يك خبر خوشحال كننده بود هم اينكه بايد به حال خودم يه فكر اساسي بكنم 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط صادق | 
سردي ها و گرمي ها در زندگي فراوونند...

شايد زياد شنيده باشيد كه بايد در مقابل سختي ها صبور بود، ولي...

صبر آدما تابعي از احساساتشونه! گاهي اشكال نداره كه يه كوچولو حوصلشون سر بره!

ولي من اعتقاد دارم كه همه چي مرتب ميشه...

پس چرا آدمها اينقدر مشكل دارند؟ و گاهي اين مشكلات تا آخر عمر با اونا هست؟!

ميدونيد چرا؟

چون ما فراموش كرديم كه دنياي ما، فقط اوني نيست كه داريم تجربه اش ميكنيم!!!


+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط صادق | 

 

دانلود فایل - حجم:1.6mb

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط صادق | 
سلام

با گذر زمان اندیشه های ما تغییر میکند... شاید احساس میکنیم که میتونیم تحلیل درست تری از زمان

و مکان و هر چی در آن هست رو داشته باشیم.

اما واقعیت این است که همیشه یک گام از انیشه هایمان عقب تریم و نمیدونم که میتونیم بالاخره به

به جایی برسیم که احساس رضایت در زندگیمون پدید بیاد؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط صادق | 
 

نامه به حدي زيباست که هرچي بخونيد از خوندن اون سير نمي شويد و پي به شخصيت والاي چارلي چاپلين ميبريد ................

چارلي چاپلين يکي از نوابغ مسلم سينماست . او در زماني که در اوج موفقيت بود با اونااونيل ازدواج کرد و از او صاحب 7 يا 8 بچه شد ولي فقط يکي از اين بچه ها که جرالدين نام دارد استعدادبازيگري را از پدرش به ارث برده و چند سالي است که در دنياي سينما مشغول فعاليت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زيادي رسيده و در محافل هنري روي او حساب مي کنند .

چند سال پيش وقتي ژالدين تازه مي خواست وارد عالم هنر شود ، چارلي براي او نامه اي نوشت که در شمار زيبا ترين و شور انگيزترين نامه هاي دنيا قرار دارد و بدون شک هر خواننده يا شنونده اي را به تفکر وادار مي کند.

 

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است. يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند . نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن.. به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو دورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي .

اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي  آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني برق ستارگان چشمانت را مي بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد  در گوشه اي بنشين و نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا ده .

 من پدر تو هستم ژرالدين من چارلي چاپلين هستم .

وقتي بچه بودي  شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل قصه اژدهاي بيدار در صحرا... خواب که به چشمان پيرم مي آمد طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
من در روياي دختر خفته ام .    رويا مي ديدم ژرالدين... رويا.......

روياي فرداي تو ، روياي امروز تو ، دختري مي ديدم به روي صحنه.. فرشته اي مي ديدم به روي آسمان که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند:  دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره !


اسمش يادته؟ چارلي " ...    آری من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم.

اما امروز نوبت تو است.    برقص...       من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي ... اين رقص ها و بيشتر از آن صداي کف زدنهاي تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو ...     آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن.

زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد ...   من يکي ازاينان بودم ژرالدين و در آن شبها...

در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من به خواب ميرفتي و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟     تو مرا نمي شناسي ژرالدين .... در آن شبهاي دور

 بس قصه ها با تو گفتم...     اما قصه خود را هرگز نگفتم ....       اين داستاني شنيدني است‌:

 داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است .    

 من طعم گرسنگي را چشيده ام ...  من درد بي خانماني را چشيده ام.....    و از اينها بيشتر...    من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند  اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد . داستان من به کار تو نمي آيد ...

 از تو حرف بزنيم . ..   به دنبال تو نام من است  "چاپلين "  با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند خود گريستم .


ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي  آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن اما حال آن راننده تاکسي را که ترا به منزل مي رساند بپرس.. حال زنش را هم بپرس....  و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام  فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .

گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن و دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم .  " تو يکي از آنها هستي"  دخترم ، نه بيشتر ...  هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .

و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوبمي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است . در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟


 


 


اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .

هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که درخانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو : " دومين سکه مالمن نيست . اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."

جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ? اگر بخواهي ? همه جا خواهي يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ? براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم? من زماني دراز در سيرک زيسته ام? و هميشه و هر لحظه? بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند? نگران بوده ام? اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار? بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ? سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .

 

 


آن شب? اين الماس ? ريسمان نا استوار تو خواهد بود ? و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي ? چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند? آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ? هميشه سقوطمي کنند .
دل به زر و زيور نبند? زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ? اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......

.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .

به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .
 

اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري .


بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر

نخواهد کرد.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط صادق | 

مریم

شاید این بار هم نتونسته بود حرف هاش رو بزنه...

شاید این تکرار بی اتمام  یک روزی قلب خسته اش رو برای همیشه از کار بندازه...

نگاه خسته اش رو به یاد دارم که هنوز از عشق لبریز بود. صداش میلرزید و با تمام توانش بغضش رو فرو

میخورد.

میگفت تو بگو چیکار کنم؟!

قلبم لرزید و یک لحظه دعا کردم....... خدایا تو بگو چیکار کنیم...؟

بهش گفتم: تو عشق پاکی داری.... میدونم ..... ولی.....

خندهء تلخ او وجود خودش و روح مرا در بر گرفت.

به چشماش نگاه نکردم چون میدونستم کلی جواب تو آنهاست و من کوه جوابهای او را با هیچ سوالی

نمیتونستم پاسخ بدم.

میخواستم بپرسم که...   ولی او خودش شروع کرد به صحبت :

او گفت : بهش لبخند زدم و سلام کردم... جز سلام کار دیگر میتونستم بکنم؟!

سرم رو پایین انداختم و گفتم دوستت دارم...

چه سخت نگاهم کرد ولی اوج خستگی ام رو فهمید...

لبخند سردی زد تا بفهمم صدای خورد شدن وجدم را شنیده است...

قطرات اشک را به پاش ریختم و غرورم رو هزار بار در جلو غرورش شکستم و هر بار خستگی و

سردی را در وجود یخ زده اش حس کردم ...

فهمیدم دیگر جای ماندن نیست. آخرین نیروی وجودم را جمع کردم تا نفهمد بدون او زنده نیستم...

برای من جدا شدن از تکیه گاهی که فکر میکردم تکیه گاه زندگی ام هست ترسناک بود...

تن نحیف من تحمل هجوم حتی نسیمی را هم نداشت چه رسد به ...

این اشکها آخرین قطرات آبی هستند که از تن تنگ وترد و تکیده من خارج میشوند و نشانه آخرین آثار

حیات در حیاط زندگی من هستند.

من باید میرفتم تاتمامی ذره ذره هستی با خبر میشد که دخترکی خسته ُ شکسته و دلتنگ میتواند

همه غمهای آسمان و زمین را یکجا به دوش بکشد...

آخرین نگاه او را در قلبم حک کردم زمانی که دانستم هیچ راهی جز رفتن نیست و دلیلی برای

ماندن...

رو برگرداندم تا قطرات اشک مرا نبیند تا نفهمد که هنوز هم دوستش دارم...

از او دور میشدم در حالی که اراده ای برای رفتن نداشتم و فقط ته مانده غرورم نیروی حرکتی ضعیف

را در پاهایم تولید میکرد...

هر لحظه صدایش را میشنیدم که صدایم میکند ... مریم ...

اما دریغ...

ناگهان احساس کردم اتفاقی در حال شکل گیری است...

تلفنم میلرزید و تمام وجودم را می لرزاند...

یک پیام کوتاه به کوتاهی حرکت بال پروانه...

ـ سلام مریم... فکر میکنم این آخرین " اس ام اس " من به تو باشد...

به نظرم بهتر است دیگه من و تو همددیگر رو نبینیم ... خدا حافظ...

و او رفت...

وای ... که چه سرنوشت شومی...

و من پیام کوتاهی به بلندی یک زندگی نوشتم...

 

" گلم... زندگی نو مبارک "

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط صادق | 
با سلام خدمت دوستان عزیز:

در این قسمت سعی میکنم مراحل نگارش یک داستان را تا آنجایی که در توانم هست بیان کنم.

داستان نویسی مانند سایر هنرها به عناصر متعددی نیاز دارد که همه آنها اکتسابی نیستند.

معمولا داستان نویسی به تخیلی قوی و همچنین محیطی مناسب نیاز دارد.

به نظر من نگارش داستان نیاز به تدارکات خاصی دارد که زکر میکنم:

۱) ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم با زندگی نویسنده.

۲) مصادف شدن عاملی که محوریت داستان را بر عهده گیرد.

۳) همزمانی موارد بالا با شرایط محیطی.

شماره۱: تردید نکنید که داستانهای نوشته شده باید از محیط زندگی و احوالات همان جامعه باشد وگرنه

جذابیت لازم را نخواهد داشت. واین متصل بودن نویسنده با محیط طبیعی خویش در ارتباط نزدیک بودن

با کوچکترین اجزای محیط است. به تجربه ای که برای خودم رخ داد توجه کنید:

فصل زمستان بود و من چند داستان نوشته بودم که در این فصل اتفاق افتاده بود.

برای اینکه تنوعی در روند داستانی خودم ایجاد کنم سعی کردم داستانی بنویسم که در فصل مثلا

تابستان اتفاق افتاده باشد.

این در حالی بود که فصل فصل زمستان بود و من در کنار شوفاژ نشسته بودم و همه شرایط دیگر نیز

محیا بود.

چندخط که از نگارش گذشت با نکته جالبی برخورد کردم  و آن این بود که احساسی که در تک تک

کاراکترها نمایان بود احساسی زمستانی بود ولی شرح داستان در محیطی تابستانی رخ میداد.

اما زمانی که سعی در تطبیق موضوع داستان با واقعیت موجود (که همان زمستان بود) کردم داستان

زیبایی های خودش را نشان داد.

 

شماره ۲: محوریت داستان:

این همان موردی است که گفتم به طور مستقیم به زندگی نویسنده بستگی دارد !

میدونید... برای من و تا اونجایی که خوندم برای خیلی از نویسندگان بزرگ یک اتفاق ساده و روزمره

باعث نوشتن داستانهای آنها میشد.

که ممکن است ناشی از خاطرات تلخ یا شیرین باشد. یا از دوران کودکی یا نوجوانی و همان طوری

که گفتم حتی از زندگی روزمره او. 

فقط باید ارتباطی موثر بین اجزا بر قرار شود.

 

شماره۳ : همزمانی موارد بالا با شرایط محیطی و ارتباط اجزا با هم

برای جمله فوق مثالی میزنم: برای من بارها پیش آمده که یک موضوعی (در زندگی روزمره) نظر

من را خیلی جلب کرد. و لی هر اندازه فکر کردم نتونستم ارتباط هایی مناسب برای آن پیدا کنم.

(منظور از ارتباط برای اجزا این است که بتونم ابتدا و انتهایی برای اون عنصر محوری تعریف کنم)

شاید این عدم ارتباط ناشی از نبود شرایط شخصی یا محیطی در اون بازه زمانی باشد ویا هر عاملی

که تمرکز شما رو نسبت به موضوع از بین برده یا کم کند.

مثال : فرض کنید در مورد یک موضوع جالب تفکر میکنید وحتی ابتدا و انتهای مناسب را برایش تعیین

کردید ولی مثلا تلفن همراهتان زنگ میخورد و مجبور میشوید دقایقی را با تلفن صحبت کنید

بعد از اتمام صحبت دوباره مشغول مرور یاداشتها خود میشوید که مادر یا همسرتان (البته اگر ز-ذ

باشید) با شما کار دارد و شما مجبور میشید تا اطلاع ثانوی بی خیال نوشتن بشید...

میبینید که عملا نمیتوانید رکن اصلی کار که ارتباط بین اجزا است را محقق سازید.

 

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  اما موارد مهم دیگر:

      داستان نویسی معمولا به صورت یک کار حرفه ای حد اقل در ایران شناخته نمیشود ...

بنابر این انگیزه های مادی تا حدود زیادی به عنوان عامل محرک قابل انتظار نیست بنابر این

علایق شخصی بالاترین منبع انرژی برای یک نویسنده غیر حرفه ای محسوب میشود.

پس اگر شما مسوُلیت تامین یک زندگی را دارید به اندازه ای برای این کار وقت و انرژی بگذارید 

که مانع زندگی اصلی شما نشود.

 

        احساس یک نواختی یک نیروی باز دارنده قوی برای کار نوشتن است که گاهی باعث میشه

 از نوشتن داستانهایی با موضوعات جالب هم صرفه نظر کنیم.

بهترین راه برای بروز نگه داشتن ذهنمون اینه که دایما" مطالب جدید را به اطلاعاتمون اضافه کنیم که

این مطالب میتونه خوندن یک داستان یا آموزش یک روش جدید نگارش باشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط صادق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با سلام
مدتی بود که تصمیم داشتم نوشته های خود را سامان بدهم.
به پیشنهاد دوستم مقداد و کمک برادرم صابر این وبلاگ را راه اندازی کردم.
امیدوارم مورد پسند شما واقع شود.
در ضمن با ارائه نظرات خود مرا در هر چه بهتر شدن کارهایم یاری دهید.

پیوندهای روزانه
عاشقانه
درود بر...
اختر آسمان ادب
آیگین
فرج برنا
گندم
حرفهای ناب جوونی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشیو موضوعی
آموزش داستان نویسی
داستانهای کوتاه مشهور
یادداشتها ...
شیوه های جدید داستان نویسی
داستان کوتاه
پیوندها
وبلاگي براي علاقه مندان حرفه اي موسيقي
عكسهاي ايران و جهان
فكر نو
 

 RSS





Powered by WebGozar

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان